جالب وخواندنی

۱- جوجه ها سر سفره ناهار گفتند: آخرش کبدمون از کار می افته، چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم و حتی یک بار هم یک ناهار درست و حسابی نداشته باشیم؟!، خروس سرش را پایین انداخت، در چشمان مرغ اشک جمع شد و به فکر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.
۲- مادر گفت:اگر غذات رو نخوری می گم «لولو» بیآد بخورتت، کودک باز هم گریه کرد،مادر داد زد:«لولو» بیا!، لولو آمد، کودک خندید. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو باید از چی بترسونیم؟!»
۳- دوستش می خورد و می خوابید اما او پله های ترقی را یکی یکی و با زحمت بالا می رفت، به جایی رسید که دیگه بالا رفتن از پله ها براش ممکن نبود، ناگهان صدای دوستش را از آن بالا بالاها شنید:« دیدی آسانسور ترقی هم وجود داره ؟!»
۴- مگس کش سوسک رو کشت، اما هیچ کس او را به خاطر سوء استفاده از اختیاراتش محاکمه نکرد.

۵- تمام پل های پشت سر رو خراب کرده بود، عادتش بود که از هر پلی که رد میشه اونو خراب کنه و برای برگشتن از هواپیما استفاده کنه!

بیمارستان روانی
برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم.

بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک

ماشین دست به یقه بودند.
چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند

و بستگان همدیگر را مورد لطف

قرار می‏دادند

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام

و پردرخت، بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته بودند

و با ملاقات کنندگان گفت‏‎وگو می‏‎کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:

من می‏‎روم روی نیمکت دیگری می‏‎نشینم که شما

راحت‏‎تر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را

نگاه می‏کرد

و نگران بود که زیر پا له شود.
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش

گذاشت تا پروازکندو برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی

این‏‎ور دیوار است یا آن‏‎ور دیوار.